آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

آراد کوچک

مهمون عزیز

93/2/6 من وآراد و آوا باهم رفتیم خونه عزیزو شب خوابیدیم آخه شماها خیلی شب ها گریه میکردید بابا خیلی اذیت شد من گفتم به فرجه ای بهش بدیم مامی هم میخواست بره فرداش اداره بیمه ولی آراد شب میگفت باباجونمو میخوام ...
23 شهريور 1393

حرف دل

آرادم ,عزیزم,دلبندم چقدر زود بزرگ شدی! اینقدر زود بزرگ شدی که مثل آقا ها و آدم بزرگ ها رفتار میکنی و مارو به اشتباه انداختی و دیگه توقع یه آدم بزرگ ازت داشتیم در حالیکه خیلی از همسن و سالات هنوز شیر مادر میخورند و پوشک دارند شما مثل یه آقا شیر تو لیوان میخوری و پوشک نمی پوشی عزیزکم من باید ازت به خاطر تغییرات روحی دوران بارداری آوا و بعد از به دنیا اومدنش عذرخواهی کنم .متاسفم اگر کوتاهی کردم چون از کنترلم خارج بود امیدوارم منو به خاطر اون کسالت و بی حوصلگی هام ببخشی و دوباره باهم لحظه های شاد با خواهر کوچولوت وباباجون داشته باشیم. چیزی که خیلی عذابم میده و میدونم که شما هم خیلی عذاب کشیدی دوران از پوشک گرفتنت بود نمیدونم شاید زود ا...
23 شهريور 1393

آرادوآوا در آتلیه

آوا خانم تقریبا از1ماهگی میخنده وگردنش رو نگه میداره واز21/1/93دیدش به حدی شده که با نگاه تعقیبت میکنه واز27/1/93 سرش بلند میکنه و آقا آراد هم سعی میکنه خودش لباسش دربیاره بره دستشویی 27/1/93 هم باهم رفتیم آتلیه نقاب و چندتاعکس انداختیم وفرداش که40آوا بود مامی مصی اومد واونو برد حموم
5 مرداد 1393

آراد نی نی

بعد به دنیااومدن آوا شما میرفتی توی ساک حمل آوا یا توی کریر واوو،اوو گریه میکردی ونی نی میشدی وای که خوابت بهم ریخت آخه آوا شبها خوب نمیخوابید وشماهم ساعت  خوابت بهم ریخت به غیر از من که حالم هم خوب نبود بابایی هم خیلی اذیت میشد چون بعداز اینکه آوامیخوابید وشما بیدار میشدی یه شب که خاله آذر اومد پیشمون نتونست تاصبح بخوابه وبا اینکه عزیز و بابا خیلی کمک میکردندخیلی روزگار سختی بود
5 مرداد 1393

اولین نوروز آوا

آرادم روزی که آوا میخواست به دنیابیادباهم حسابی توی حیاط فوتبال بازی کردیم وکلی خوش گذشت ولی بعدازتولد آوا شما وبذوس اسهال واستفراغ گرفتی وتا10روز چیزی نمیخوردی یا اگه میخوردیئ. .. اولین نوروز آوا با ما در کنارعزیزوخانواده پدریش سپری شد آواهم10روزش شد ومامانی بردش حموم واولین خبر خوب سال این بود که شما حالت خوب شد خداروشکر
5 مرداد 1393

خواهرجون آراد

نازدونه خواهرجونت18/12/92ساعت 11:15 باوزن 3/300,قد50بدنیا اومد وقتی بابات دیدش گفت شبیه آراد شما اون شب پیش عزیز بودی وفردا اومدی با بابایی بیمارستان ولی اجازه نمیدادند بیایی توی بخش دلم برات یه ذره شده بود بعداز اون هم با عمه وآقاجونت رفتی اونجا و با عرشیا بازی کردی وشب اومدی خونه من هم انگار خونه ام بدون تو سوت وکور بود دلم گرفت یه چیز خیلی جالب اینکه همون مامایی که موقع بدنیا اومدن شما پیشم بود آوا رو بدنیا اورد اسمش خانوم شیرجانی هست آخه میدونی(تیکه کلام جدیدت)خواهرجونت اینقدر عحله داشت قبل از اینکه دکترش برسه بدنیا اومد ...
24 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آراد کوچک می باشد