مهمون عزیز
93/2/6 من وآراد و آوا باهم رفتیم خونه عزیزو شب خوابیدیم آخه شماها خیلی شب ها گریه میکردید بابا خیلی اذیت شد من گفتم به فرجه ای بهش بدیم مامی هم میخواست بره فرداش اداره بیمه ولی آراد شب میگفت باباجونمو میخوام ...
نویسنده :
مامی
20:51


