بدون عنوان
12خرداد رفتیم بابل 20خرداد خونه مامانی بستم=بندم 24خرداد مهد عطار 28خرداد رفتیم شمال عروسی محمدجواد 30خرداد تولد آرین 2تیر ثبت نام کلاس شعروبازی 19تیر با با رفت خرم آباد و ما باهم رفتیم خونه مهسا ومن رانندگی کردم 21تیر با آوا اومدیم دنبالت مهدکودک 23تیر آراد قایق درست کرد 28تیر آوا غلت زد 30تیر صندلی ناهارخوری انداختی روی پات 31تیر دیگه سوال میپرسی ناهار چی داریم؟
نویسنده :
مامی
16:49
لب تاپ ویروسی
10خرداد همه عکس ها وفیلم ها پاک شد و من هم باباتو دعوا کردم ...
نویسنده :
مامی
16:34
آراد انگلیسی
4خرداد 93 نازدونه من الفبای انگلیسی رو از روی سی دی brainy babyکامل یاد گرفتی و میگی وقتی هم نخوای چیزی بدی به ما بخوریم میگی دهنی! از کلمات قشنگت: بشباق:بشقاب قالبمه:قابلمه انگاکلنگ :الاکلنگ 5خرداد: رفتیم عکس های شما با آوا رو گرفتیم و یکی برای مامانی بردیم دایی رضا هم اومد خونمون ...
منو دعوا کن
بامزه ناز نازی 2خرداد رفتیم خونه عمه مهری و اونجا با رنگ انگشتی رو کاشی اشپزخانه با عرشیا نقاشی میکشیدی و چون من قبلا کتاب می می نی گل میکشه یا نی نی برات خونده بودم که نقاش هات همیشه باید رو دفتر باشه ..... خلاصه اومده بودی بهم میگفتی مامی روی دیوار نقاشی کشیدم دعوام کن! بچه ام! دچار دوگانگی شخصیتی شدی ...
آراد میره شمال
امروز 22اردیبهشت و صبح ساعت 8.5از اداره بیمه اومدندبرای بازدیدو بعد هم وسایلمون جمع کردیم رفتیم شمال و آراد نزدیکیهای آمل میگفت برم بغل باباجون ولی آوا راحت خوابید شمارو بردیم چاچکام و اونجا بهت خیلی خوش گذشت وهمه حیوانات وپرندگان اهلی وخانگی از نزدیک دیدی صبح که از خواب پا میشی اول میای سراغ آوا رو میگیری مهربون عزیزم وقتی بابات نیست میگی برم دنبالش باباجونم تنها مونده برم بیارمش ...
نویسنده :
مامی
0:46
بدترین لحظه زندگی ام
عزیزم امروز21 اردیبهشت بعد از واکسن دو ماهگی آوا 18/2/93و خبر بد ماجرای نافرجام زندگی عمو بابک با زن عمو مینا یه شوک دیگه شما به ما وارد کردی و در لحظه ای که داشتی برای ما شیرین زبانی میکردی ملافه انداختی روی سرت و خواستی آقا گرگه بشی که بابا رو بخوری پات به همون ملافه گیر کرد وسرت خورد به پایه مبل و خون اومد وشام کوفتمون شد فقط خداروشکر عزیز بود وتونستیم آوا رو پیشش بذاریم و بدو ببریمت بیمارستان اقبال و اونجا سرت بخیه زدند و خیلی آقا بودی و همکاری کردی و خانم دکتر برات سنگ تمام گذاشت تا بخیه کمترین جا رو بذاره خلاصه خودت بینهایت ترسیده بودی ...


