قشنگ ترین روز برفی
آراد گلم سلام.
میخوام برات از یه روز برفی بگم. روزی که قشنگ ترین روز برفی برای همه ما بود.
فردای اون شبی که تو به دنیا اومدی من امتحان داشتم، اونم امتحان آنالیز.
اون شب اصلا نخوابیدم. یعنی هیچ کس نخوابید. مامانی و آقاجون و عزیز که همش تو راه خونه ما و بیمارستان بودن. میرفتن و میومدن. نه میتونستن خونه بمونن و نه بهشون اجازه میدادن که وارد بیمارستان شن. منم که باید برای امتحانم درس میخوندم. ولی اصلا نمی دونستم چی کار دارم می کنم. 
تا این که بالاخره بابا حسین زنگ زد و گفت که به دنیا اومدی.
مامانی و آقاجون و عزیز اومدن بیمارستان. صبح ساعت شش بود که من داشتم حاضر میشدم برم دانشگاه که باباحسین اومد و عکس تو رو بهم نشون داد.
اون موقع من این شکلی شده بودم:
وقتی از در خونه رفتم بیرون دیدم کلی برف باریده. با اومدنت همه ی شهر رو سفیدپوش کرده بودی!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


قشنگ ترین روز برفی
