اولین چاچکام
آرادکوچولو مامی مدتی هست که به دلایل زیاد نتونست بیاد برای شما خاطراتت رو بنویسه
حالاتاجاییکه بتونم سعی میکنم همه اتفاقات را بنویسم
.
شما از تقریبآ از اول اردیبهشت که رفتی تو هفته 13 تونستی ماشین جغجغه ای تو دستت بگیری



بعداز اینکه مامی گچ دستش رو ٤ اردیبهشت باز کرد روز بعد رفتیم دنبال عزیزخونه لطیفه خانم که مراسم وفات حضرت زهرابود ومن خیلی دوست داشتم برم ولی نشدفقط تاجلوی در تونستم برم آخه میترسیدم شما اذیا بشی وعزیز برداشتیم رفتیم شمال.
توی راه ماشین بابایی خراب شد وکلی بابایی عصبانی شد وغرزد انگار ما ماشینشو خراب کردیم 

خلاصه عزیز رفت بابل و ما برای اولین بار باشمارفتیم خونه خاله آذر.وقتی خواستیم شام بخوریم هستی به شما کاهوداد
و من فقط دیدم که یه چیزی توی دهنت گذاشته و من هم هول هول پاشدم واز دهنت درش آوردم.وای وای که شما کلی گریه کردی وبابایی هم که ازقضیه ماشينش هنوزعصبانی بود گفت فردا میریم تهران
.
فردا صبح شما بهتر شده بودی وکمتر غریبی میکردی ولی طراوت خیلی خسته کردی آخه بیچاره تامینشست شما گریه میکردی.
عصرش برای اولین بار بردیمت چاچکام وبابابزرگ ومامان بزرگ دیدنت.
با دایی حسین رفتیم باغ وحش ولی شما خوابیدی.
شب جمعه رفتیم خونه دایی جمال وفرداش رفتیم باغ دایی جمال ومامی شما درخت کاشت و آلوچه چید.
بعدش عمو بابک آمد و باهم رفتیم بابلسر ویک ویلای قشنگ لب دریا گرفتیم وفرداش جت اسکی گرفتیم وجاتو خالی کردیم امیدوارم زودبزرگ بشی با هم بریم خوش بگذرونیم

.
ماشب برگشتیم تهران ولی عموبابک با بچه هاش فردا آمدند چه آمدنی...
بقیه اش بعدآ میام مینویسم آخه امشب میخواهیم بریم خونه عمه مهری که از مشهد اومده.


اولین چاچکام
